چرا مادرمان را دوست داریم؟
چرا مادرمان را دوست داریم؟
چون ما را با درد به دنيا آورد و بلافاصله با لبخند درآغوش گرفت
چون وقتي بچه بوديم شیرشیشه را قبل از توی حلق ما، پشت دستش میریخت تا شیر زیاد داغ نباشد و ...
و وقتی توی اتاق خراب كاري میکردیم با ما بداخلاقی نمیکرد و آبروی ما را نمیبرد
و وقتی بعدها به زندگی اشگند میزدیم فقط میگفت: خب جوونه دیگه، پیش میاد!
چون وقتی تب میکردیم، او هم عرق میریخت
چون اون موقع كه بچه بوديم وقتی توی میهمانی خجالت میکشیديم و توی گوشش میگفتیم سیب می خوام، با صدای بلند میگفت :" منیر خانوم بی زحمت یه سیب به این بچه بدهید"
و وقتی پدرمان ما را به خاطر بي احترامي به مادر کتک میزد، با پدر دعوا میکرد
چون وقتي بچه بوديم هر روز صبح "بسم الله" می گفت و دنبال کیف و دفتر و مداد و جوراب ما میگشت
چون شبهای امتحان و کنکور پابهپای ما بيدار مي ماند ومارا تروخشك ميكرد، اما کسی نبود که برای او قهوه بیاورد و میوه پوست بکند
به خاطر اینکه موقع سربازی رفتن ما، گریه میکرد و نذر می کرد و کسی راکه این بساط را راه انداخته نفرین میکرد
و پوتینهایمان را در هر مرخصی واکس میزد
...
چون وقتی در قابلمه عدسی را برمی دارد، یک بخاری بلند می شود که آدم دلش می خواهد سر صبح زمستانی غش کند
چون بعد از گرفتن هدیه روز مادر، تمام فکر و ذکرش این است که مبادا کاسبهای بی انصاف سر طفل معصومش را کلاه گذاشته باشند
چون وقتی که موقع مریضیش یک لیوان آب به دستش می دهیم یک طوری تشکر می کند که واقعا باور میکنیم شاخ قول شکاندهایم
چون هیچوقت یادش نمیرود که از چه غذایی بدمان میآید و عاشق كدام غذاها هستیم
چون بچه هايمان را هم مثل خودمان و شايد هم بيشتر دوست دارد
چون حتي وقتي يك شب با اوجروبحثمان مي شود و از خانه اش مي رويم،فردايش زنگ مي زند سركارمان و از دلمان درمي آورد
چون موقع خواندن مفاتیح عینک میزند و وقت اشک ریختن برای رفتگان عینکش را برمیدارد
چون
چون...